<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بوی خاک و بلوط &#187; 2009 &#187; نوامبر &#187; 23</title>
	<atom:link href="http://www.mehransw.ir/2009/11/23/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mehransw.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 13 Jul 2010 05:02:21 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>کیو کیو بنگ بنگ</title>
		<link>http://www.mehransw.ir/1388/09/q-q-bang-bang/</link>
		<comments>http://www.mehransw.ir/1388/09/q-q-bang-bang/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 15:00:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
				<category><![CDATA[اولین قلب آبی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خاک و بلوط]]></category>
		<category><![CDATA[بنگ بنگ]]></category>
		<category><![CDATA[سیزیوف]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[موتور سواری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mehransw.ir/?p=585</guid>
		<description><![CDATA[سلام &#8230; به قول ۹۰ گردان دلخواه من مغالطه نشه &#8230; این روزها مثل این میمونه که یک وزنه سنگین چند تنی رو روی دوشم گذاشته باشم و به جرمی ندانسته فاصله خودم تا من رو حمل کنم &#8230;. یا شاید چیزی شبیه افسانه سیزیوف محکوم به قل دادن یک تکه سنگ بزرگ &#8230; احساس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter" title="همینی که هست" src="http://mehransw.parsaspace.com/images/018.jpg" alt="" width="400" height="400" /></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">سلام &#8230; به قول ۹۰ گردان دلخواه من مغالطه نشه &#8230; این روزها مثل این میمونه که یک وزنه سنگین چند تنی رو روی دوشم گذاشته باشم و به جرمی ندانسته فاصله خودم تا من رو حمل کنم &#8230;. یا شاید چیزی شبیه افسانه سیزیوف محکوم به قل دادن یک تکه سنگ بزرگ &#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">احساس سنگینی بی بارونی توی بغض آسمون و یا آفتاب تیز بی بخاری که حتی توان گرم کردن پوست صورتم رو نداره </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">&#8230; و به قولی : آخر یه شــــب این گریه هــــــا سوی چشامو میبره &#8230; عطرت داره از پیرهنـــی که جا گذاشتی<br />
می پره &#8230;&#8230;&#8230; باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی &#8230;.راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی &#8230;. پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پرپر کنی &#8230; محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی &#8230;. </span>
</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">چیزی شاید شبیه یک خلا توی وجودم رو فرا گرفته که نمیدونم چطور و با چی میتونم پرش کنم ولی این رو مطمئنم که اون حتما یک چیز زمینی نیست &#8230; راستش به این نتیجه رسیدم که این دلبستگی های زمینی که برای خودمون درست کردیم و پشتش قایم میشم به پشیزی نمی ارزه &#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">اصل موضوع</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دیروز عصر تقریبا طرفای پنج و یا شاید کمی دیرتر بود که داشتم غرق در فکر از یکی از میدون های وسط شهر میگذشتم &#8230; البته قبلا میدون داشت ولی الان نمیدونم طی چه محاسبه این همه میدون رو برداشتن و آسفالتوندن ////&#8230;.. موتورم دو سه روزی بود که این چرخ عقبش لنگ میزد حوصله هم نداشتم ببینم چه دردشه &#8230; ظهرش نیگاش کردم و متوجه شدم اصلا بوش نداره و خدا رحم کرده قفل نشده و بزنه پدر استخونای پام رو در بیاره &#8230; نیست عادت دارم با سرعت خیلی بالا موتور سواری کنم کافی بود یکباره قفل کنه و منو بفرسته سینه قبرستون &#8230; اصولا نمیدونم چرا وقتی پشت موتور میشینم بدجوری حال میکنم تا آخرین جای توان موتور بگازونم حامد میدونه &#8230;. از سرعت زیاد خوشم میاد و این روی موتور خیلی بیشتر به چشم میاد تا ماشین &#8230; آخه موتور تموم باد و فشار سرعت رو حس میکنی و یه حالی داره که نگو &#8230; حالا بگذریم &#8230;. توی این شهر ما بیشتر تعمیرکارای موتور و قطعه فروش ها توی خیابون کوروش هستن و اون میدون هم که قبلتر گفتم همون میدون کوروش هست که البته محل زیاد جالبی هم نیست &#8230; حالا بماند &#8230;.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">داشتم غرق در فکر با سرعت خیلی کم (برای خرابی موتور) میروندم که درست بیخ گوشم شاید کمتر از یک و نیم متر یا دو متر صدای بلندی به گوش رسید &#8230; بنــــــــــــگ &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. مثل کسی که توی خواب باشه و یهویی چرتش بپره روی زین موتور بالا پریدم &#8230; تا اومدم به خودم بیام چند تا شلیک دیگه هم شد و صدای چیـــــــــــــــــــغ یک زن هم پیچید لای صدا &#8230;&#8230;&#8230; صدای کلت بود &#8230; ماشینی که از داخلش شلیک شد به سرعت با صدای جیغ همون زنه پیچید جلوم و از مسیر خروجی سمت چپ به سرعت دور شد &#8230;&#8230; همه این چیزا توی یک لحظه اتفاق افتاد &#8230; زدم کنار و مات و مبهوت دستم رو کشیدم روی بدنم &#8230; باور کنین احساس می کردم بهم تیر خورده &#8230; خوب که توجه کردم با یه صحنه جالب مواجه شدم /&#8230;.////// &#8230;&#8230;. یک زن که تا کمر از شیشه ماشین خودش رو کشونده بود بیرون با یه آرایش بسیار غلیظ یک اسلحه گرفته بود دستش رو در حالی که با صدای بلند جیغ میزد و می خندید رو به آسمون تیر هوایی در میکرد &#8230; بیشتر که توجه کردم متوجه شدم اونها جزو ماشین هایی هستند که پشت سر ماشین عروس در حال بوق زدن و شادی کردن هستن &#8230; </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">و من مات و مبهوت محو تماشای ای نصحنه شدم یعنی شادی به سبک جیغ بنفش و کیو کیو بنگ بنگ</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">مهران  <img src='http://www.mehransw.ir/wp-content/plugins/smilies-themer/kopete/rose.png' alt='(f)' class='wp-smiley' /> <br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mehransw.ir/1388/09/q-q-bang-bang/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>56</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
