جمله ها نا تمام مــاند

نوشته شده توسط مهران در ۰۷ / ۰۴ / ۱۳۸۸ – 8:03 ب.ظ -
برچسب ها:،

بی گمان به هم نمی رسیم آب از آب هم تکان نمی خورد

ما شکست می خوریم و بر به هیچ کجای این جهان نمی خورد

شکستنی

دلم نمیخواهد شکستی را قبول …

لایق شکست آنانند که شکستند هر آنچه باید پاس میشد از ازل

معرفت ها خرج شد

مهر بد نامی بر پیشانی تان درج شد

جمله ها نا تمام مــــــــاند

رنگ ها در پس بی رنگی ریا کاری شان چه رنگ می بازد هنوز

من امروز

بر بام دنیا سوار ……. از جایگاه خداوندگار با شما حرف میزنم ….

من ……..

اگر صاحب العصر با شما شام می خورد …. من از فردا ادعای اورمزدی میکنم

من

من از نقطه ای شاید شبیه یک بغض بزرگ

من از تداعی خون بر سیاه آمالم حرف میزنم ….

مرا عقده ای بس کاری با خود برده است …..

(n)

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی، بوی خاک و بلوط | ۸ نظر


نیمه شب (بن بست دنیا)

نوشته شده توسط مهران در ۰۴ / ۰۴ / ۱۳۸۸ – 6:31 ب.ظ -
برچسب ها:،،

بن بست

ساعتی از نیمه شب هم گذشته بود

خیابان خلوت …. کلاغها در خواب … سنگفرش پیاده رو دور از مردم دلسرد بی خیال

و تنها من بودم که سکوت خیابان را می زدم بر هم … همین دیشب بود … همین دیشب ….آن جوان شاید از من جوان تر کیسه ی زباله را با چنگ پاره پاره می کرد برای تکه ای نان … با سرعت گذشتم … او انگار که من را ندیده باشد تا سینه رفته بود توی سطل زباله ی تیره و نایلون پر از برنج مانده از جشن دیشب را با ولع چنگ میزد … دور شدم … نزدیکای میدان امام خمینی … بود ..((حتما ))…

ناخواسته میدان را دور زدم و برگشتم … آن طرف خیابان نگه داشتم …. کیسه ی زباله پر از برنج مانده را با چنان ولعی چنگ می زد که گویا چند روز گشنه مانده بود … با خودم عهد کردم دستم را توی جیبم کنم و هرچه آمد دستم بدهم به او … خدا را شکر …قسمتش خوب بود پول قسط وام آمد توی دست … خندید … ولی میشد به وضوح دید که خنده اش چه مصنوعی ست … خوب که توی صورتش زل زدم شناختمش … شاید همین چند سال پیش بود … توی یک دبیرستان با هم … بوی بدی میداد … مطمئنا مرا نشناخته بود …

گفتم برو چیزی بخور …

با حالتی آرام که از ضعف مملو بود گفت : چشم آقا …

روشن کردم … شاید فکر من در آن لحظه این بود که فردا دیگر کدام یک از مردم را اینگونه خواهم دید …

هیهات …

هیهات

حرکت کردم و راهم را گرفتم و رفتم که از طرف میدان امام خمینی به خانه برسم

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی، بوی خاک و بلوط | ۱۰ نظر


از غم دوست…

نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 10:01 ق.ظ -
برچسب ها:،

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برم شکوه برم داد ز بی داد کشم

عاشم عاشق روی تو نه چیز دگری

بار هجران و اسارت به دل شاد کشم

در غمت ای گل شاداب من ای خسرو من

جور مجنون ببرم تیشه فرهاد کشم

سالها می گذرند حادثه ها می آیند

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی، بوی خاک و بلوط | ۵ نظر


و سکوتی سخت

نوشته شده توسط مهران در ۲۱ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 5:42 ب.ظ -
برچسب ها:،،

later

و سکوتی سخت

دم دمای صبح کم کم خیابون ها خلوت شده بود

تقریبا چیز زیادی باقی نمونده بود از اون همه صدا و شور

تنها بنر های تیکه پاره و پوستر های چروک شده کف خیابون جا خوش کرده بودن

و فقط تنها فکری که توی ذهن می پیچید این بود که فردا چه خواهد شد

به امید فردای خوب و فرداهای بهتر

مهران

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی، بوی خاک و بلوط | نظری نیست


چیزی به نام لجن روزمرگی

نوشته شده توسط مهران در ۱۸ / ۰۳ / ۱۳۸۸ – 12:12 ب.ظ -
برچسب ها:

grief

تو ذره ذره در لجن روزمرگی … تو برگ برگ زرد تر از روزهای قبل … در دست بادهای شناور …سکانس بعد

چیزی به نام لنج روزمرگی … یا شاید چیزی که اصلا این نیست و از همه چیز جدا

چند خط بود  که نوشتم …. ولی گویا باید پاک میشد …… شاید

این چند خط بنا به دلایلی پاک شدند … همین

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۵ نظر