چیزی یادم آمد … فقط یک چیز

نوشته شده توسط مهران در ۱۶ / ۰۸ / ۱۳۸۷ – 10:31 ق.ظ -
برچسب ها:،،،

10gi7ms

و ندانسته خودم را در میان کوچه یافتم … تازه فهمیدم نسیم به نسبت سردی که روی گونه ام را می سوزاند خواب نیست  …
مور مورم می شد …خودم را گویا رهانده بودم از خیل تمام بند ها … و اینک کوچه باغ قدیمی و کاهگلی ….  آرام …. در برم گرفته بود …
یادم آمد آن روزهای تلخ و شیرین گذشته رایادم آمد سکوی سنگی کنار پرچین باغ ….
آن آسمان بغض گرفته از ابر …
آن غروب غمگین خداحافظی در باد …آن شعله ها و آماج دودی که از فراز دیوار سرکشیده بود به آسمان …                                                                                                           لاجرم آرام گریستم


آرام گریستم بر سوختن و معصومیت لیلا و حادثه هایی که چه بی رحم مبدل به خاطره ای تنها متداعی شد …

شاید این تقدیمی باشد از سر دلتنگی بر حادثه ای که فقط در ذهنم شکل گرفت و تبدیل شد به حادثه ای با نام چشمان آبی … داستانی به قلم نویسنده ای که دیگر دستش به قلم
نمی رود …
خودم را میگویم ….
ولی هنوز دوست دارم با هق هق حامد (شخصیت اول داستان ) مقابل باد بایستم و بر تله ای سوزان با دو چشم به رنگ آبی با خیلی حرفهای نگفته … زل بزنم و با صدایی بلند گریه کنم ///

این تقدیمی بود بر قلمی که اینک خود یکی از خاطره هایم شده است .

مهران …

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | دیدگاه‌ها خاموش