گهر+حرف خومودنی+دوستان

نوشته شده توسط مهران در ۲۸ / ۰۸ / ۱۳۸۲ – 8:50 ق.ظ -
برچسب ها:،

از مطالب وبلاگ قدیمی

ساعت ۸:۵٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٢

کلیک کنید

مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش


خرابکاری و وبلاگ صفر کیلومتر

نوشته شده توسط مهران در ۲۸ / ۰۸ / ۱۳۸۲ – 8:41 ق.ظ -
برچسب ها:

از مطالب وبلاگ قدیمی

ساعت ۸:۴۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٢

کلیک کنید

مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش


باز آمده و….

نوشته شده توسط مهران در ۱۱ / ۰۸ / ۱۳۸۲ – 9:06 ق.ظ -
برچسب ها:

آمده ….

….آمده و روبرویم نشسته است .چند دقیقه ای می شود که زل زده به چشمانم و هی حرفهایش را از راه چشمهای آبیش ، نثارم می کند. زیبایی توی تک تک اعضای صورتش موج میزند.

یادش بخیر ……^^^

یادش بخیر…….آن زمانی که آرام لبانش را می بوسیدم و گرمایش را با تمام وجودم حس می کردم . یادِ یادهای گذشته که می آید تصویر می شود روبرویم لرزش را از دلم می گیرد و لای انگشتانم می کشاند که حالا نوشتن هم برایم اندکی سخت بگردد و وآشوب دلم لای کلماتم نمایان شود. از آن روزها که رفته است برای همیشه ، تغییری نیافته است چهره اش .نه….زیباتر شده در باورم…اویی که همه ی وجودم قدرت از او می گیرد. وقتی دور وبرم را نگاه می کنم و می بینم اینان چه عشق را ملعبه می سازند ، ناخواسته اشک توی چشمانم حلقه می زند و از گونه ام پایین می چکد ، منی که عشقم تا ابدیت زنده خواهد بود توی وجودم .نمی دانم چرا همیشه درست زمانی که یادش می افتم می آید پیشم و مینشیند کنارم . هیچ نمی گوید …..گاه به چشمانم زل میزند و گاه به نقطه ای که من دارم نگاه می کنم خیره میشود….ای کاش نرفته بودی…..

ای کاش نرفته بودی…..

ای کاش نرفته بود…..

ای کاش…..

اگه نرفته بودی….

اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه

کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی گریه منو نمی برد

پرنده پر نمی سوخت آئینه چین نمی خورد

شبانه های بی تو یعنی حضور گریه

با من نبودن تو یعنی وفور گریه

از تو به آئینه گفتم از تو به شب رسیدم

نوشتمت رو گلبرگ تو رو نفس کشیدم

از رفتن تو گفتم ستاره دربدر شد

شبنم به گریه افتاد پروانه شعله ور شد

اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه

کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی گریه منو نمی برد

پرنده پر نمی سوخت آئینه چین نمی خورد

اگه نرفته بودی و اگه نرفته بودی

راستش حالا دیگر عادت کرده ام به اینکه دیگر نمی توانم لمسش کنم یا اینکه ببوسمش عین قدیمها .

ولی می دانم….

او ….

برای من…..

و فقط….

در خاطر من است که زنده مانده ….. و من زنده نگاه داشته امش در خاطرم …..و….دوستش دارم..

دوستش دارم…

دوستت دارم………….

اینهم از حرفهای امروز امیدوارم مثل همیشه منو از حرفهای قشنگتون بهره مند کنین…به امید دیدار مهران :  اولین قلب آبی

مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | نظری نیست