نیما و گمشده اش+حرفهای خودمونی

نوشته شده توسط مهران در ۰۷ / ۰۸ / ۱۳۸۲ – 12:48 ق.ظ -
برچسب ها:

نیم نیما نیمی از نیمه ی گمشده ام شد

اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه

کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی گریه منو نمی برد

پرنده پر نمی سوخت آئینه چین نمی خورد

اگه نرفته بودی و اگه نرفته بودی

گفته هایند که دل به بستن عادت می دهند یا به شکستن.گفته هایند که می قبولاندت که دلت توی سینه دارد می لرزد از فراغ یاری که نمی دانی هنوز دوستت دارد یا نه. و همین گفته هایند که صدها کلام ،صدها فرسنگ جدایی می افکند بین یک عشق.

عشقی که از آن دم میزدیم پس چرا حالا دیگر ماتم عین غباری صد ساله رویش را گرفته است ، کز فراغش دردها توی سینه ات جولان میدهند و راهی جز ترکیدن بغضت جلوی مردم نمی گذارند برای تو که حالا انگشتنمای عشقی شوی که دیگر باورش نداری یا که مجبوری دیگر باورش نکنی که غیر از این هم سودی نیست در زیانش.

دردیست که به ناگاه بگویند برو و همین بیشتر شایسته ات ندانند که بگویند آخر برای چه اینچنین راهیت می کنند توی دل حوادث.

سخت است در واقع ولی آنکه دلت را آسان می شکند دیگر باکش نیست که چه به سرت می آید . مگر نه اینست که خود بر سرت آورده است این چنین موعدی را که دیگران وعده ات داده بودند .

من . خودم .آری من خودم اینچنینم . چه ساده به بازی گرفته شدم و چه آسان شکستم زیر سنگینی بار غمم ، غمی که خود ساختم برای خود که اجازه ام نداد سخت دل ببرم . دلی که به یک نگاه عاشق می شود و دل کندنش به بهایی گزاف می انجامد…..

تعبیرش واضح است . می مانی روبروی یک عالم علامت سوال و کمر خم می کنی زیر سنگینی چراها که چرا راندت و به کدامین گناه

و مجالی نیست دیگر ….

مجالی نیست…..

مجالی نیست برای داشتنش ، توی خنده هایش گم شدن ، از عشق سراسر مست شدن و دیگر…..

…. و دیگر از آنِ تو نیست آن بوسه ها به وقت دیداری دوباره .

دیگر از آنِ تو نیست آن آغوش گرم که به وقت تنهایی هایت پناه ببری در پناهش.

برگریزان و خزان

خیابان و ترنمی روی برگهای خشکیده اش

…و تو تنهاقدم میزنی زیر آسمانی که سنگینیش روی دوشت حس می شود….

…..آری از سر باز شدی…………….ولی به چه بهایی…..عشقت؟…روحت؟ یا که بودنت؟

بازگوی که لبهایم می لرزند به وقت بازگفتنش ……………………

مشق سکوت و خط بزن ، اینجا کسی غریبه نیست

نگو که باور نداری ، حرف دلت رو بنویس

دفتر کهنه ی دلت ، رنگ غمو دوست نداره

بهش نگو تو راه عشق ، هیچکسی پا نمیذاره

از شب و تنهایی نگو ، خورشیدمون جلوه گره

نگو نسیم سحری ، از کوچمون نمیگذره

اسبت و زین کن و بیا توی شهر تنهایی نمون

خونه رو روشن می کنه حتی یه شمع نیمه جون

پرنده ها منتظرن قدم بذار تو آسمون

برای خاک باغچمون ترانه ای تازه بخون

از شب و تنهایی نگو ، خورشیدمون جلوه گره

نگو نسیم سحری ، از کوچمون نمیگذره

………………………………………………….

حرف های خودمونی

متاسفم برای خودم که وقتی فکرم مشغول می شود انگار دنیا را فراموش می کنم چه برسه به نوشتن . و بهتر ه بدونید هیچگاه از تنها و زیاد فکر کردن در مورد چیزی درست تصمیم نخواهید گرفت چون هر آن احتمالاتی توی ذهن ایجاد می شه که ای میشه گفت عینک بدبینی .

راستی شماره عینکم تغییر کرده و باید عوض کنم چون از فریمش هم خسته شدم یه جورایی.

دارم یه تصمیم جدی و جدید می گیرم که در صورت عملی شدنش آینده زندگیم خیلی عوض خواهد شد.

یه مطلب دیگه اینکه اگه متن «من خلاف شدم»که در تاریخ دوشنبه ۱۴ مهر آپ کردم رو خونده باشید باید بگم موضوع هنوز هم ادامه داره و طرف بدجوری دنبالم می گرده.و جالب اینه که بارها کنارش وایسادم ولی منو نشناخته ….آخی بیچاره…..

سرتون و درد آوردم . امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و هیچکسی به خودش اجازه نده دلتون رو بشکنه.

مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاه‌ها خاموش