لخت شدم توی سرما!!
نوشته شده توسط مهران در ۲۲ / ۰۷ / ۱۳۸۲ – 2:49 ب.ظ -برچسب ها:توی سرما
وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو ، پیرمردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن ، رنج بردن
با خمی در قامت از ، این راه دشوار
که این سو دستها خشکیده ، دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی ، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی ، که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
***********
برگرداندم سرم را تا نبیند توی چشمهایم خیس است ، برایش . خواستم حالا که می روم ، با فراغ بال بروم پیشش ، کمی دورتراز این دنیا.سوزش پای چشمهایم و سنگینی بغض گلویم سبک تر است ، از بار نگاهی عاشق که جواب می خواهد ، جواب …
جوابش معلوم است …من میروم دورتر ازبودن ، آنجا که نابودن احاطه ام کند ، مثل …
هیچ نمی گفت . چشمان آبیش ، داشتند خردم می کردند زیر سنگینی چراها. آغوشش مثل همیشه بود ، باز و درانتظار گرمای وجودم . وجودم دیگر معنی نمی دهد برای بودن ، نابودن آخرین راه بود دیگر برای من…
…و من ایستاده بودم روبرویش و پوزخند می زدم به گذشته ها . گذشته ای که باز برایم زجر آورست تداعی اش . لرزشی خفیف روی لبهایش می لغزید و گریه …اشکهایش میزدند دشنه ای تیز به قلب سوخته ام …. و من باز سکوت را می قبولاندم به خود .
رفت ، آرام مثل همیشه که آرام می آمد و آرام هم می رفت.سرم درد می کرد. تصمیمش مال الآن نبود …صد سال ؟، دویست سال ؟ یا شاید یک عالم بودن ؟ رفتن بوده است و خواهد بود حال چه امروز و چه …(….)
غصه هاست که می سوزاندند درونم را .برای لحظه ای نبودن ، ندیدن و شاید فرازی ازآغوش عشق.نه این نبود دلیلش. سرخورده بودم از روزگار . خسته از این زندگی که تکرارش دردی بود توی شریانهایم. حسی بود عجیب ، عشقی مضاعف. آری من، گم کرده ام را ،باز گم کرده بودم . می سوختم از درون ، همچون شعله های آتشی که مهارش ناممکن است مگر با آتش…. گرفته بودم تصمیمم را . چاره اش فقط آتش بود ، آتشی که از درونم شعله ور تر باید می بود برای رفتن تا او…
لخت شدم توی سرما . برف می بارید توی چله ی زمستان و من…
….و من آرام پیت بنزین را خالی می کردم روی دوشهایم . گرمای محسوسی بدنم را فرا گرفت ، ولی دیری نپایید . بادی آرام وزید و سرما را به مغز استخوانم کشاند. حالا کجاست لیلا تا مرا اینچنین ببینند. سفید بود همه جا. برعکس آیینه دلم من . دلهره ای داشتم که لیلا نیاید و نبیند مرا اینچنین . بوی تند بنزین شامه ام را اذیت می کرد . دستم را توی جیبم بردم و آرام کبریت را بیرون کشیدم . سرد بود . کبریت را تا روشن کردم و جلوی صورتم گرفتم گرمایی پوست صورتم را نوازش داد. دور سری زدم . نه ، لیلا نیامده بود . کبریت روشن توی دستم بود و زیر گوشه ی پایینی پیرهنم که بنزین از آن میچکید گرفتمش…
…. شعله ای تند خزید جلوی چشمانم ، و دیگر هیچ نفهمیدم ……….به خود که آمدم روی تخت بیمارستان بودم . هیچ جایم درد نمی کرد ، آخر نسوخته بودم !> . آتش درونم بیشتر بود از آن آتشی که خود ساخته بودم برای خود. همه کسانی که دوروبرم بودند ، آرام آرام رفتند پی کارشان . یکی یکی که می رفتند فضای اتاق برایم سبک تر میشد. اتاق که خالی شد ، تنها یکی باقی ماند کسی که جز من هیچکس نمی دیدش. لیلا بود ، که آرام گریه می کرد برایم. لرزش خفیفی لب سرخ و با طراوتش را هر آن برایم زیباتر جلوه می داد ، و چشمهایش همچنان خیس بود از گریه . مدتها میشد که حرف نزده بود ، یعنی از آن زمانی که رفت برای همیشه. آرام آمد کنارم روی تخت نشست . سعی کردم بلند شوم جلویش ، ولی دستی علم کرد روبروی سینه ام و مرا از بلند شدن باز داشت . خوب که به چشمهایش نگاه می کنم می بینم بیشتر از پیش دوستش دارم . نگاهش مثل لالایی های دوران کودکیست . آرام چشمانم را بستم و روی تخت لم دادم . خسته بودم و فرتوت . نای حرکت نداشتم . گرمای وجودش را حس می کردم که هر آن به من نزدیکتر میشد . چشمهایم را که باز کردم دیدم صورت زیبایش درست آمده بود روبروی صورتم . هر چه نزدیکتر می آمد چشمهایش خمارتر از پیش میشد . لبش می لرزید و من….
….و من خسته تر از پیش می شدم . چشمهایم را دوباره بستم و در انتظار گرمای لبانش ، بی حرکت ماندم .
سکوت
سکوت…..سکوتی محض بر فضا حکم می راند و هیچ….هیچ چیز نبود . آرام که چشمانم را باز کردم رفته بود مثل همیشه که آرام می آمد و آرام هم می رفت و اینبار ، لبهایم طراوتی خاص یافته بودند ……
ادامه دارد…
ببخشید دوستان کامپیوترم رو با اصرار برادرم بردم گذاشتم در شرکت ، آخه می خواد یه کارت گرافیکی ۱۲۸ مگ بزاره روی کامپیوترم.آخه یکی نیست بگه بابا ۱۲۸ برای چیمونه !!!!! خلاصه چی کنیم از کامپیوتر محرومم برای چند روز . از روی اجبار هم اومدم خونه هری (حامد) آپدیت کنم. تا بعد….
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاهها خاموش
... 



