من آخرین نیستم !
نوشته شده توسط مهران در ۲۳ / ۰۶ / ۱۳۸۲ – 11:27 ق.ظ -برچسب ها:من آخرین نیستم
خوب که دور وبرم رو نگاه می کنم می بینم که آخرین نیستم
من آخرین قلب آبی نیستم .
من
اولین قلب آبی
خواهم بود .
مربوط به دسته ی بوی خاک و بلوط | نظری نیستمن نخواهم بود
نوشته شده توسط مهران در ۱۹ / ۰۶ / ۱۳۸۲ – 9:38 ق.ظ -برچسب ها:من نخواهم بود
با عرض سلام و خسته نباشید و از این جور چیزها ، امیدوارم ساعات رو اونجوری که دوست داشتید سپری کرده باشید و حداقل انرژی خوندن این متنهای نا چیز منو داشته باشد .
راستش وقتی میامو تعداد بیننده های کنتور رو می بینم ولی کامنت ها زیاد نمی شه شوق نوشتنم کمتر میشه ولی عیبی نداره عاشق همتونم و به عشق شما دلهای آبی اینجام . فعلا یکی از شعر های استادمو بخونید تا بعد …
آبروی باغ ما را برده اند
میوه هاشان کال وسرما خورده اند
بس که بر طبل دو رنگی می زنند
چهره آیینه را آزرده اند
نی لبکهای قشنگ کودکی
در بلوغ سازهاشان مرده اند
عشق را با برگه سبز عبور
تا سر مرز تباهی برده اند
بالهای چلچله وقت عروج
چون نگاهی خیس و باران خورده اند
وقت تقسیم قفس های طلا
مرغ های خوش صدا افسرده اند
عشق را تنها به بودن می دهند
قلبهای مرده را نشمرده اند
زنده یاد بهمن کرم الهی
_______________________________________________________________
صدا ها از اطراف بلند می شوند و باز همان سکوت . کسی مرده ، کسی عاشق بود و رفت ، کسی آمد که درد دل را با ما گفت . کسی سکوت را در فریاد معنی می کرد و او رفت تا رفته باشد کمی دورتر از ننگ زمین ، کمی دورتر از فقر سخن ، شاید و شاید و باز هم شاید کمی دور تر از بودن !!!و شاید دیگر نزدیکتر از آغوش عشق به من.
به فردا ها می نگرم که من هم صدایم را به پاییز قرض خواهم داد و طلوعم غروبها می آفریند .
نه …
نه ، ولی من نخواهم بود تا بسوزم کنار چناری پیر، که خود سوخته است . من نخواهم بود ….. من نخواهم بود….
مهران-
————————————–
می خوام سوالی رو مطرح کنم لطفا او نو جواب بدین تا کمی منو راهنمایی کرده باشین
س :نظر شما در مورد متن بالا چیست و چگونه باید به فردا ها نگریست حالا که آینده را تار می بینی ؟
______________________________________________________________
اینو قبلا هم گفتم . دوست دارم که دوستانی آبی داشته باشم ………………مثل آخرین قلب آبی
منتظر پیامهای گرمتون هستم . ضمنا دوستانی که وبلاگ می نویسید لطفا آدرس وبلاگتون رو هم به ما بدین تا ما هم از نوشته های زیباتون لذت ببریم .
مرسی به امید دیدار مهران«آخرین قلب آبی»
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاهها خاموشاز من
نوشته شده توسط مهران در ۱۳ / ۰۶ / ۱۳۸۲ – 11:51 ق.ظ -برچسب ها:از من
سلام به همگی ، من آمدم .از حالا کوچیک همتونم تا هروقت که باشم توی این پهنه آبی بیکران .مدت ها بود سر نزده بودم به وبلاگم و نمی دانستم دارد چه می گذرد ولی حالا آمده ام دیگر، تا بمانم و ببینم دنیا دست کیست .
الآن هم دارم از پر کاری سر خورده میشم .هزارو یک کار ریخته سرم که توی ملاجم جواب بله رو گذاشته برای بار سوم!!!!!!!
راستش بدجوری دلم می خواد بنویسم ولی فرصت کم پیش میاد یا در واقع اصلا پیش نیومده ولی مهم نیست حالا که دارم می نویسم !!
همیشه از کیلومتری نوشتن فراری بودم ولی نمی دونم چرا تموم کارام زیاد کش میاد و ازکیلومتر هم بالا می زنه آمپرش
* * *
به قول هدایت ((………………………………………………..))
همین جمله عامل هزار بدختی من شده .
که کم مونده بود به خاطر یه نقل قول ساده از صادق هدایت از کانون ادبی باشگاه جوان صدا وسیما اخراجم کنن با تیپا .
مهم هم نیست برام . (بعدا در مورد کانون ادبی صحبت خواهم کرد).
فکر کنم قبل از هر چیز باید یه معرفی از خودم بیاوردم …
(چون سری اول نوع جدید وبلاگمه اینا رو می نویسم)
مهران
منوچهرآبادی
کمتر از ۶ ماه از ۲۱ سالگی ام گذشته
قد ۱۹۱ (یه کمی بلنده) وزن ۸۵
کامپیوتر .کمربند مشکی کاراته.۵ سال عضو کانون نویسندگان ایران .بسکتبال ۴ سال . هند بال ۲ سال .کوه نوردی و فوتبال یه عمر
و….
بعدا منو بهتر خواهید شناخت در ضمن دوست دارم تا امکان داره به دوستای هم فکرم اضافه بشه .
موضوع های مربوط به کلیت وبلاگم
۱ )خاطره نویسی
۲)تفکراتم که البته شاید یه کمی خصوصی باشن ولی مهم شمایید که با منید و من به عشق شما اینجام
۳) داستان های من که معمولا به تایید کانون نویسنگان رسیدن و یا در یکی از جشنواره های کشوری شرکت کردن
۴ ) شعر ،سرگرمی ، معرفی دوستان جدید و …
۵ )….
۶ ) ….
_______________________________________________
خونه خالی
خونه غمگین
خونه سوت و کوره بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من
دوره بی تو
مه گرفته
کوچه ها رو
اما سایه ی تو پیداست
میشنوم صدای شب رو
میگه اونکه
رفته
اینجاست
تو باشب رفتی و با شب
میای از دیار قربت
توی قلب من میمونی
پر غرور و پر نجابت
حالا دست من تنها
شعر دستامو میخونه
حس خوب
با تو بودن
تو رگای من می مونه
خونه خالی
خونه غمگین
خونه سوت و کوره بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم
دیگه از من
دوره بی تو
مه گرفته
کوچه ها رو
اما سایه ی تو پیداست
میشنوم صدای شب رو
میگه اونکه
رفته
اینجاست
ادامه حرفام ، فکر کنم باید بمونه برای بعد چون با این شعر خودم هم یه جورایی احساس عجیب غریبی بهم دست داد
از اینجا می بوسمتون ، منتظر داستانهام باشید.
لطفا نظر بدین برای بهتر شدن وضع جدید وبلاگ خودتون (اینجا)
حق یارتون ، آبی باشید همرنگ آسمون توی روزای خوبش ، همرنگ آبی دریاها ، و در آخر آبی باشید عین آخرین قلب آبی
مربوط به دسته ی وبلاگ سابق | دیدگاهها خاموش
... 



