تبلیغات لوس

نوشته شده توسط مهران در ۲۲ / ۰۴ / ۱۳۸۹ – 9:32 ق.ظ -
برچسب ها:،

جام جهانی تموم شد و و به نظر من تنها نقطه ی عطف تموم شدن این حادثه ی به نظر بزرگ پایان تبلیغات تلویزیونی لوس و بی مزه بانک ها ، بستنی ها ، شامپو ها و هزار تا چیز دیگه باشه که بدجوری توی ذوق میزد … باور کنین چندتایی ازشون حرص آدم رو بالا می آوردن …. مثلا با بانک فلانی به صندلیتان تکیه بدهید و از جام جهانی لذت ببرید … پیش پا افتاده تررین توصیف امکان پذیر …….

یا افریقای جنوبی البته اونم توی زمستون اونجا ! گرمه … بستنی بخورید ….و این در حالیه که بازیکنان فوتبال با دماغهای آویزون از سرماخوردگی و مربی ها با شال های رنگارنگ توی تصاویر تابلو بودن …

ولی در کل خوشحالم که جام جهانی تموم شد … تبلیغ ها تموم شد …. تنبلی مردم و کل ظهر تا عصر رو به بهونه فوتبال کار نکردن تموم شد … صبح کسل و گیج سر کار اومدن برای نخوابیدن دیشب تموم شد …

حالا نوبت گرماست …

فکر کنم مردم کشور ما همیشه باید یک بهانه ای داشته باشن برای تعطیلی …. و البته این تعطیلی ها همه هرز هستن … چون آمار تفریح زیر صفره … توی تعطیلی شما فقط میتونین تا ظهر بخوابین یا شب برین شب نشینی و با خانواده و دوستاتون تخمه آفتابگردون بشکنین …. بنزین هم که نیست تا بشه سفری رفت ….

در هر صورت همه چیز میلنگه توی این روزها …. همه چیز تعطیله …. بخصوص مخ مردم ما ….

دلم میخواد فردا ببینم مردم بعد از جام جهانی دیگه چه بهانه ای دارن برای تنبلی ….

و البته مصرانه منتظرم ببینم تبلیغات تلویزیونی چه تغییری خواهد کرد و اینبار نوبت چه ماجراییه که دستاویز بشه برای مزخرفات دوباره ……

مهران (f)

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۱۹ نظر


چند سال از امشب بگذره؟

نوشته شده توسط مهران در ۲۲ / ۰۳ / ۱۳۸۹ – 10:25 ق.ظ -
برچسب ها:،

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

امسال برای اولین شروع … رکورد ها رو شکستم

صفر دقیقه برای صفر تا کلمه …. هیچی نگفتم و هیچی ننوشتم و حتی هیچی نخوندم …

همیشه به این فکر میکنم که هیچ ((هیچی)) وجود نداره …. همیشه یک چیزی هست حتی درست زمانی که فکر میکنی هیچی نیست … شبیه دستهای من که وقتی از حالت مشت شده باز میشن و در نظر هیچی توش نیست و شاید هم واقعا نیست …. اما همیشه یک چیزی هست که باشه … شاید چندتا گوله خیس عرق … شاید نم نم باقی مونده از زخمی که پوست دستمو از تیزی وقیحانه خراشی که دیشب طول دستم رو خط کشی کرده بود … و شاید تداعی خاطره ی گرمای محسوسی که سالهاست هنوز روی پوست سرد دستم به یادگار مونده … خوب به یاد دارم … اونموقع هم هنوز همه چیز هیچ بود …

قطره اشکی که حلقه زده بود توی چشمهاش هیچی نیست

تموم لحظه هایی که از زندگیت خاطره مونده هیچی نیست

هیچ نیست ….

هیچ..

دیروز توی بانک با خانومم نشسته بودیم و منتظر بودیم تا نریتور شماره ۱۷۳ لعنتی که مدتها منتظر نگهمون داشته بود رو صدا بزنه … جوون روی صندلی جلوی باجه ۷ نشسته بود و داشت فرم واریز یا چیزی شبیه این رو پر میکرد  … زیاد دقت نمیکردم … آخه مهم هم نبود تا اون لحظه ای که پیرمرد کلاه بر سر خودشو چسبوند به جوون دو تا جمله که رد و بدل شد صدای کشیده (پق) پیچید توی سالن .. همه ساکت شدند … جوون از سر جاش پرید و داد زد حاجی مگه من دخترم که آستین کوتاه نپوشم …

تازه متوجه شده بودیم جریان چیه … حاجی انگار جو گیر اوضاع شده بود و به قول پدرم فکر کرده بود علی آباد هم شهریه (البته پدرم میگه …توهین نشه) …

یکی از اون طرف با حالتی خنده دار داد زد : نکنه حاجی ا.س.ل.ا.م توی خطره … و بعد همه خندیدن .. مامور بانک هم انگار چیزی شده باشه پرید وسط و دنبال یکی میگشت که بهش گیر بده … رئیس بانک که از باجه خودش داشت همه چیز رو میدید با تکون دادن سر مامور رو سر جاش نشوند …

کمی حالم بهم خورد … فقط کمی …. ولی عمده حال به هم خوردنم دیشب بود که یه نیمچه ب.س.ی.ج.ی با تابلوی ایستی که دستش بود درست زمانی که در حال حرکت روی موتور بودم چنان زد روی سینه م که عینک آفتابی که روی یقه ام آویزون کرده بودم جوری شکست که تیکه های شیشه ش رفت توی پوست سینه م … (ببخشید اینقدر گفتم که .. آخه مجبور بودم  ;)  )

اومدم پائین و تا جایی که میخورد زدمش … بعد هم فرماندشون که از شانس ما رفیق دوران مدرسه بود رو کلی گرفتم به باد فحش … اونم حرفی نزد و آخرش روی ما رو بوسید و رفتیم … زده بودم به سیم آخر … (~)

یه جورایی حالم به هم میخوره از این اوضاع و زندگی …این چند روز ثبت نام وام خود اشتغالی بود … شرکت ما هم یه جورایی خط پر سرعت اینترنت داره جون عممون  :$ … کلی آدم ریخته بودن برای ثبت نام …. ولی حتی یک نفر هم نشد … اصلا ایراد داشت … یک سر کاری بزرگ دیگه از خدمات آقایان … به امید خدا همه چیز درست بشه … حالا با صغری یا کبری … هر چی هست به نفع مردم باشه … (n)

راستی تا یادم نرفته دو تا تبریک بگم …. اول اینکه حامد ما (آسمون نقره ای ) که لینکش همین بغل سمت راست هست امروز نمیدونم چند ساله شده … البته منو حامد همسنیم …

اگه دوست داشتین می تونید برید به سایتش و بهش تبریک بگید … (g)

حام جان هم منو ببخشه که به صورت اختصاصی براش پست تولد نزدم  :o) … آخه فکر کردم امکان داره خوش خوشانت  بشه فکر کنی دنیا بر وقف مراده و  یادت بره که به اندازه تموم عمرمون موضوع داریم برای غم خوردن …. (f)

تبریک دوم هم برای اینه که نون گرون شد … ملت ضعیف هم میتونن برن گاز شهری و آب لوله کشی با سوبسید بخورن (y)  (n)

در هر صورت …. اعصابم برای موضع دیشب کمی به هم ریخته …منو ببخشید …..

مهران (f)

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۸۰۰ نظر


او خودش بود

نوشته شده توسط مهران در ۲۴ / ۰۲ / ۱۳۸۹ – 8:04 ب.ظ -
برچسب ها:،،

دلم می لرزید

دستانم همچنین

دوباره نگاه کردم

باید خودش می بود … ولی … ولی او که سالها می شود که رفته است از اینجا

دلم می لرزید… کف دستهام عرق کرده بود …  هیجانی دلهره مانند ته دلم را می سوزاند … یعنی می شد که برگشته باشد ؟

یعنی امکان داشت که بشود برگشت … عینکم را جابجا کردم … با پشت دست نم گوشه ی چشمم را گرفتم و سعی کردم دوباره نگاه کنم …

خودش بود … با همان لبخند همیشگی اش … حتی با وجود فاصله زیاد می توانستم بوی عطرش را که مصرانه ازش استفاده می کرد تشخیص بدهم … همان بوی شیرین و خنکی که این سالهای آخر قبل از رفتنش همیشه ماندگار حضورش بود …

خودش بود … با همان قد بلند و بالاپوش قهوه ای اش که بار ها گفته بود تنها رنگی است که میشود او را در آن هاله دید …

سعی کردم نزدیک تر بروم و سوالی که با حالتی جنون وار تمامی وجود را فرا گرفته بود ازش بپرسم …

سعی کردم در بین آدمهای دلسرد بی خیالی که طول پیاده رو با حالتی سترگ پر کرده بودند خودم را بکشانم جلو … او دورتر و دورتر میشود و گویی جمعیت بیشتر و بیشتر …

تا به خودم آمدم قهوه ای لباسش در بین رنگهایی که در پیاده رو غوطه می خوردند گم شد

او رفته بود …

دلم می لرزید

دستانم همچنین

بدون حتم خودش بود …. حسش کردم …

ولی

چطور میشود باور کرد …

آخر … او … سه سال پیش … در یک تصادف رانندگی به همراه همه اعضای خانواده اش و صدها خاطره برای همیشه رفته بود ….

و من هنوز از یک چیز مطمئنم

بدون حتم او … خودش بود …

مهران (f)

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۳۲ نظر


تیتراژ

نوشته شده توسط مهران در ۰۷ / ۱۱ / ۱۳۸۸ – 11:48 ق.ظ -
برچسب ها:

این روزها فقط دارم میگذرونم روزها رو … فقط صبح ها ازخواب که بیدار میشم یک سره میرم شرکت و پشت میزم میشینم و تا شب به (( هیچی )) فکر میکنم … شب ها هم دلم رو خوش کردم به سریالی که به قول یک از دوستان ادامه اون شاید تنها دلیل این باشه که خودکشی نمیکنه و نمیکنم … این درست یعنی اگه امید و میل به زندگی رو توی به فرمول ساده قرار بدی مثل اینکه a+b=c و اینجاست که بدون شک همیشه متغیر ( c ) برابر با صفر در میاد …. یعنی صفر مطلق … و شاید معنی این کلمات رو گم میکنم توی هر لحظه و دیگه مجالی برای معادله ای … شاید ….. نباشه


این روزها بدجوری درگیر دیدن سریال true blood شدم هر چند به نظرم ضرب آهنگ متناسبی نداره ولی توی

دوره ای از دگردیسی پریشان حالی و بی حالی و حتی بی مجالی من ؛ نقطه عطفی باشه برای گذروندن …. و نموندن توی این منجلاب نا امیدی … دوست دارم بگذارم و بگذرم ….

ولی چیزی که در واقع انگیزه شد برای نوشتن اینه که تیتراژ ابتدایی این سریال رو خیلی پسندیدم … هر چند چیزی در مایه های اره برقی تگزاسه …(البته از دید من) ولی با حالتی طعنه وار موسیقی کلاسیک دهه هفتاد رو با تمی جدید و با تصاویری از مرگ و فحشـ*ـا قاطی کرده و به گونه هارمونی خاص رسیده که به نظر من رگه هایی از متافیزیک هم توش هست …. پیچش ندم … در هر صورت ازش خوشم میاد و قبل از هر بار دیدن یک قسمت جدیدش دو بار تیتراژ رو میبینم ……

پی نوشت ۱ : …. یه مطلب دیگه آماده کرده بودم ولی زمانی که برای عکس گرفتن از اون مورد رفتم با برخورد بد یک نفر که البته در مورد همون داستانه برخورد کردم … شاید بعدا فرصت بشه ..شاید

پی نوشت ۲ : ازون دوستانی که تند تند می اومدن و میخواستن بنویسم ممنونم … مطمئنا تنها دلیلشون زنده موندن اینجا بوده ….

و در آخر ممنون یادهای خوب شما /….. مهران و فقط همین

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی | ۳۶ نظر


کیو کیو بنگ بنگ

نوشته شده توسط مهران در ۰۲ / ۰۹ / ۱۳۸۸ – 7:30 ب.ظ -
برچسب ها:،،،

سلام … به قول ۹۰ گردان دلخواه من مغالطه نشه … این روزها مثل این میمونه که یک وزنه سنگین چند تنی رو روی دوشم گذاشته باشم و به جرمی ندانسته فاصله خودم تا من رو حمل کنم …. یا شاید چیزی شبیه افسانه سیزیوف محکوم به قل دادن یک تکه سنگ بزرگ …

احساس سنگینی بی بارونی توی بغض آسمون و یا آفتاب تیز بی بخاری که حتی توان گرم کردن پوست صورتم رو نداره

… و به قولی : آخر یه شــــب این گریه هــــــا سوی چشامو میبره … عطرت داره از پیرهنـــی که جا گذاشتی
می پره ……… باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی ….راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی …. پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پرپر کنی … محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی ….

چیزی شاید شبیه یک خلا توی وجودم رو فرا گرفته که نمیدونم چطور و با چی میتونم پرش کنم ولی این رو مطمئنم که اون حتما یک چیز زمینی نیست … راستش به این نتیجه رسیدم که این دلبستگی های زمینی که برای خودمون درست کردیم و پشتش قایم میشم به پشیزی نمی ارزه …

اصل موضوع

دیروز عصر تقریبا طرفای پنج و یا شاید کمی دیرتر بود که داشتم غرق در فکر از یکی از میدون های وسط شهر میگذشتم … البته قبلا میدون داشت ولی الان نمیدونم طی چه محاسبه این همه میدون رو برداشتن و آسفالتوندن ////….. موتورم دو سه روزی بود که این چرخ عقبش لنگ میزد حوصله هم نداشتم ببینم چه دردشه … ظهرش نیگاش کردم و متوجه شدم اصلا بوش نداره و خدا رحم کرده قفل نشده و بزنه پدر استخونای پام رو در بیاره … نیست عادت دارم با سرعت خیلی بالا موتور سواری کنم کافی بود یکباره قفل کنه و منو بفرسته سینه قبرستون … اصولا نمیدونم چرا وقتی پشت موتور میشینم بدجوری حال میکنم تا آخرین جای توان موتور بگازونم حامد میدونه …. از سرعت زیاد خوشم میاد و این روی موتور خیلی بیشتر به چشم میاد تا ماشین … آخه موتور تموم باد و فشار سرعت رو حس میکنی و یه حالی داره که نگو … حالا بگذریم …. توی این شهر ما بیشتر تعمیرکارای موتور و قطعه فروش ها توی خیابون کوروش هستن و اون میدون هم که قبلتر گفتم همون میدون کوروش هست که البته محل زیاد جالبی هم نیست … حالا بماند ….

داشتم غرق در فکر با سرعت خیلی کم (برای خرابی موتور) میروندم که درست بیخ گوشم شاید کمتر از یک و نیم متر یا دو متر صدای بلندی به گوش رسید … بنــــــــــــگ …………. مثل کسی که توی خواب باشه و یهویی چرتش بپره روی زین موتور بالا پریدم … تا اومدم به خودم بیام چند تا شلیک دیگه هم شد و صدای چیـــــــــــــــــــغ یک زن هم پیچید لای صدا ……… صدای کلت بود … ماشینی که از داخلش شلیک شد به سرعت با صدای جیغ همون زنه پیچید جلوم و از مسیر خروجی سمت چپ به سرعت دور شد …… همه این چیزا توی یک لحظه اتفاق افتاد … زدم کنار و مات و مبهوت دستم رو کشیدم روی بدنم … باور کنین احساس می کردم بهم تیر خورده … خوب که توجه کردم با یه صحنه جالب مواجه شدم /….////// ……. یک زن که تا کمر از شیشه ماشین خودش رو کشونده بود بیرون با یه آرایش بسیار غلیظ یک اسلحه گرفته بود دستش رو در حالی که با صدای بلند جیغ میزد و می خندید رو به آسمون تیر هوایی در میکرد … بیشتر که توجه کردم متوجه شدم اونها جزو ماشین هایی هستند که پشت سر ماشین عروس در حال بوق زدن و شادی کردن هستن …

و من مات و مبهوت محو تماشای ای نصحنه شدم یعنی شادی به سبک جیغ بنفش و کیو کیو بنگ بنگ

مهران (f)

مربوط به دسته ی اولین قلب آبی،بوی خاک و بلوط | ۵۶ نظر